کی می آیی...؟!

پس تو کی می آیی؟

 

 

 

روز از پی روز

فصل از پی فصل

  عمر دارد می گذرد بیهوده...

 

پس تو کی می آیی؟


لحظه هارا قاب نتوان کرد

لحظه ها می میرند

لحظه ها بوی فراموشی

لحظه ها بوی فرسودگی خاطره را می گیرند

 

پس تو کی می آیی؟


خواندن نام تو

تکرار همه خاطره هاست

روزها را گرد نتوان آورد

لحظه ها را هیچ نتوان اندوخت

 

                                      پس تو کی می آیی...؟  

 

                                                 

 

/ 19 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سبحان

سلام ممنون که بهم سر میزنید من کمتر وقت میکنم بیام نت. وهر وقت بیام سر میزنم ولی شما همیشه بیای ها........

شعیب

سلام گمشده ی این نسل اعتماد است نه اعتقاد اما افسوس که نه بر اعتماد اعتقادیست و نه بر اعتقاد ها اعتماد...

شعیب

سلام انسان منفی ، ترمز موفقیت ماست ؛ ترمز های خود را رها کنیم .

۩۞۩ آفتاب ۩۞۩

سلام..صبح آدینه ات به خیر وشادی... برای ظهور آقامون دعا کنیم....[قلب]

شعیب

سلام هر چه فکر ما بزرگتر باشد به همان اندازه بیشتر به افکار دیگران احترام می گذاریم .

شعیب

سلام هر چه فکر ما بزرگتر باشد به همان اندازه بیشتر به افکار دیگران احترام می گذاریم .

دورتر از من

مستقیم !؟ دربست !؟ مانده ام ..!! در این شهر شلوغ و پرترافیک ... هیچ کس دلم را نمی برد !

ورود بی جنبه ها ممنوع

گاهی خدا درها رامی بندد وپنجره ها راقفل می کند چه زیباست فکر کنیم شایدبیرون طوفان باشد سلام وب زیبایی دارید ممنون که بهم سر زدید اگه باتبادل لینک موافقید بگید شمارو باچه نامی لینک کنم؟[گل]

ویولون

به سراغ من اگر می آیید، پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی است. پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصد ها ییست که خبر می آرند، از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک . روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح،به سر تپهی معراج شقایق رفتم پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است: تا نسیم عطشی در بن برگی بدود، زنگ باران به صدا می آید. آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست. به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.

ویولون

به سراغ من اگر می آیید، پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی است. پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصد ها ییست که خبر می آرند، از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک . روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح،به سر تپهی معراج شقایق رفتم پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است: تا نسیم عطشی در بن برگی بدود، زنگ باران به صدا می آید. آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست. به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.