پل چوبی

صبوحی(مهران مدیری) : میدونی لمس کردن بدن شیر چه حسی داشت؟

امیر (بهرام رادان) : نه !!!

صبوحی : فهمیدم که قدرت شیر توی عضلاتش نیست...توی وجودشه...

وقتی میخواد چیزی رو بدست بیاره, با تمام وجود بلند میشه, با تمام وجود دنبالش میکنه , و با تمام وجود بدستش میاره...

 

 

+ کاش ما هم برای رسیدن به هدف هامون مثل شیر باشیم... خیال باطل

/ 18 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sara

سلام گلم:) وبت خعلی خعلی ناسه:) خوشحال میشم ما رو لینک کنی و بهمون ی سر بزنی اگه خواستی میتونی تو وبمون عضو شی خوشحال میشم:)[قلب]

sobiiiiiiiiiii

گونه هایت خیس اســـت . . . باز با این رفیق نابابت . . نامش چه بود؟ هان! باران. . . باز با ;باران ; قدم زدی ؟ هزار بار گفتم باران رفیق خوبی نیست برای تنهایی ها . . . همدم خوبی نیست برای درد ها . . . فقط دلتنگی هایت را خیس و خیس و خیس تر میکنــــــد . . .

شعیب

سلام به سلامتی درخت! نه به خاطرِ میوش، به خاطرِ سایش. به سلامتی دیوار! نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه. به سلامتی دریا! نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش. به سلامتی سایه! که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره

منتظران ظهور

سلام در این شبهای زیبای خدا ، که زمین فرشته باران شده است دل می گیرند و مهربانی می بخشند برای آمدنش دست بدعا شده ایم و با ذکر آسمانی صلوات ، همراهی شما را طلب داشتیم در جمعه ای دیگر در نبودن آقا امام زمان عج طبق قرار منتظر حضور گرم شما هستیم [گل][گل][گل]

منتظران ظهور

سلام در این شبهای زیبای خدا ، که زمین فرشته باران شده است دل می گیرند و مهربانی می بخشند برای آمدنش دست بدعا شده ایم و با ذکر آسمانی صلوات ، همراهی شما را طلب داشتیم در جمعه ای دیگر در نبودن آقا امام زمان عج طبق قرار منتظر حضور گرم شما هستیم [گل][گل][گل]

شعیب

سلام پس از آفرینش آدم خدا گفت به او:نازنینم آدم... باتو رازی دارم...! اندکی پیشتر آی... آدم آرام و نجیب.آمد پیش... زیر چشمی به خدا می نگریست...! محو لبخند غم آلود خدا... دلش انگار گریست... نازنینم آدم...! قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید... یاد من باش ...که بس تنهایم... بغض آدم ترکید...گونه هایش لرزید... به خدا گفت من به اندازه ی... من به اندازه ی گل های بهشت...نه ... به اندازه ی عرش...نه...نه... من به اندازه ی تنهاییت ای هستی من...دوستدارت هستم... آدم کوله اش را بر داشت... راهی ظلمت پر شور زمین... زیر لبهای خدا باز شنید... نازنینم آدم!نه به اندازه ی تنهایی من...! نه به اندازه ی عرش...! نه به اندازه ی گل های بهشت...! که به اندازه یک دانه گندم تو فقط یادم باش...! نازنینم آدم ...نبری از یادم..

جوجو

سلام دوست عزیز اجازه هست لینکتون کنم؟

گونه

سلام من این فیلمو زیاد دیدم ولی این تیکش یادم نمیاد[نیشخند] خوشحال میشم به منم سر بزنی

دورتر از من

یه جای دیگه تو همین فیلم مهران مدیری یه دیالوگ قشنگ داره : نوستالژی یعنی کشک...